به وب سایت گروه ادبیات عرب کاشان خوش آمدید.
برای تغییر این متن به تنظیمات قالب مراجعه کنید
  • مطالب اخیر سایت
  • جملات زیبا
  • آخرین ارسال های انجمن

    هیچ ارسال جدیدی برای تالار گفتمان وجود ندارد.

    لطایف عربی

    قالَ قائدُ الجُنود: « عِندى مهمّةٌ سَهلَةُ لِأکْسَلِ جُندىٍّ بینَکُم. مَن یکُنْ أکسَلَ؛ لِیَرفَعْ...............

     

     

    برای مشاهده کامل ، ادامه مطلب را بزنید.

    قالَ قائدُ الجُنود: « عِندى مهمّةٌ سَهلَةُ لِأکْسَلِ جُندىٍّ بینَکُم. مَن یکُنْ أکسَلَ؛ لِیَرفَعْ

     

    یَدَهُ.» فَرَفَعَ الجنودُ جمیعاً أیدیهِم إلّا جُندیّاً واحداً. فَسَألَ القائد: « لماذا لم ترفَعْ

     

    یَدَک؟!» فَأجابَ: « لا قوّةَ ﻟﻰ عَلَی ذلکَ.»

     

    فرمانده سربازان گفت: « مأموریّت آسانی دارم برای تنبل ترین سرباز میان شما. هر کس تنبل تر است باید دستش را بالا ببرد.» همه ی سربازها جز یکی دست هایشان را بالا بردند.

     فرمانده پرسید: چرا دستت را بالا نبردی؟! جواب داد: قدرت این کار  را ندارم.

     

    الابتسامةُ الثانیةُ

    راحَ فلّاحٌ عِندَ جارِهِ و قال: « أعتَذِرُ. لِأنَّ دیکـﻰ دَخَلَ ﻓﻰ مزرعتِک و أَکَلَ بعضَ النباتاتِ.»

     فقال الجار: « لا بأسَ. فَإنَّ ﻛﻠﺒﻰ أکَلَ دیکَکَ.»  بَعدَ دقائقَ عادَ الفلّاحُ مَرَّةً أخرَی و قالَ:

     «أرجو أن تَقبَلَ اعتذارى مِن جدید. لِأنَّ سیّارتى سَحَقَتْ کَلْبَکَ.»

     

    کشاورزی نزد همسایه اش رفت و گفت: « معذرت می خواهم. چون خروس من وارد مزرعه ی شما شد و بعضی از گیاهان راخورد.» همسایه گفت: « اشکالی ندارد. زیرا سگ من هم خروس شما را خورد.»

    بعد از چند دقیقه کشاورز دوباره برگشت و گفت: « خواهشمندم  مجدّداً عذر مرا بپذیری، چون اتومبیل من سگ شما را زیر گرفت.»

     

     

     

     

    الابتسامةُ الثالثةُ:

    رَکَضَ رَجُلٌ وراءَ أتوبیسٍ کانَ قد تَحَرَّک فَجْأةً: ضَحِکَ رُکّابُ الأتوبیس و قالوا

     

    هازئینَ: « لا ترکُضْ » ، «لا تُتْعِبْ نَفْسَک» ، « لا تقدِرُ أن تَصِلَ » ، « لا تَقَعْ.»

     

    فقال الرَّجُلُ و هو یرکُضُ:

     

    لکِنّى إذا أصِلُ أحسَنُ لَکُم لِأنّى سائقُ الأتوبیس.

     

    مردی به دنبال اتوبوسی که به ناگهان حرکت کرده بود دوید: مسافران اتوبوس خندیدند و با تمسخر به او گفتند: «ندو»،«خودت را خسته نکن»،«نمی توانی برسی»،«نیفتی». آن مرد در حالی که می دوید گفت:

    ولی اگر برسم به نفع شماست چون من راننده ی اتوبوس هستم.

     

    الابتسامةُ الرابعةُ:

    الأب: کُنتَ تقولُ ﻟﻰ دائماً إنَّکَ طالِع الاوّل ﻓﻰ المدرسة. فکَیفَ ساقِطٌ ﻓﻰ الامتحانات؟!

    الابن : کُنتُ أطلَعُ الاوّل ﻓﻰ الخروج مِن بابِ المدرسة.

     

    پدر: همیشه به من می گفتی که در مدرسه اوّل شده ای. پس چطور در امتحانات قبول نشده ای؟!

    پسر: نفر اوّل در بیرون رفتن از در مدرسه  بودم.

     

    الابتسامةُ الخامسةُ :

    القراءة:

     

    الضّابِط: أأنتَ  الّذى سَرَقتَ سیّارةً؟

     

    اللِّص: طبعاً ، لا . فَتِّشْنـﻰ إذا لا تُصَدِّقُ.

     

     

    افسر : آیا تو همان کسی هستی که اتومبیلی را دزدیده؟

    دزد: البتّه که نه. اگر باور نمی کنی؛ مرا بگرد.

     

    الابتسامةُ السّادسةُ:

    سافَرَ رجلٌ لا یعرِفُ الفَرَنسیّة إلی فَرَنسا. فَشاهَدَ حفلةَ عُرْسِ. فَسَألَ رجلاً فَرَنسیاً:

     

    مَن  الّذى یَتَزَوَّجُ؟ فأجابَ: جونوس با [ و معنی هذه الجملة «لا أعرِفُ.»] و ﻓﻰ

     

    الیومِ التّاﻟﻰ، رَأی مأتَماً . فَسَألَ فَرَنسیاًَ آخَر: مَن  الّذى ماتَ؟ فَأجابَ: جونوس با .

     فَتَعَجَّبَ الرَّجُلُ المسکین و قالَ: جونوس با، بِالأمسِ تَزَوَّجَ و الیومَ مات!

     

    مردی که زبان فرانسه بلد نبود به فرانسه سفر کرد. او جشن عروسی  ای را مشاهده کرد و از مردی فرانسوی پرسید: چه کسی ازدواج کرده؟ جواب داد: جونوس با )ژنوسبا)[معنی این جمله: «نمی دانم» است.] در روز بعد، عزایی را دید و از فرانسوی دیگری پرسید: چه کسی مرده؟ جواب داد: جونوس با

    مرد بیچاره تعجّب کرد و گفت: جونوس با،  دیروز ازدواج کرد و امروز مرد!

     

    الابتسامةُ السّابِعةُ:

    مأمور القطار: محفظتُک کبیرةٌ عَلَیها تذکرةٌ .

    المسافر: اُخرُجْ یا وَلَدى حتّی أدفَعَ نِصفَ تذکرة.

     

    مأمور قطار : کیف شما بزرگ است باید یک بلیت برایش بدهی.

    مسافر : پسرم بیا بیرون تا بلیت نیم بها بدهم.

     

     

    الابتسامةُ الثامنةُ:

    نَظَرَ طفلٌ إلی أخیهِ المولودِ  الّذى کانَ یَبکى بِلا انقطاع ثمَّ قالَ لِأمِّهِ: قُلْتِ إنَّهُ جاءَ مِنَ السَّماءِ؟

     فَأجابَت الأُمّ: نَعَم.

     فقال الطفلُ: کانَ لَهُم حقٌّ طَرَدُوهُ مِن هُناک.

     

    کودکی به برادر نوزادش که بی وقفه گریه می کرد نگاه کرد. سپس به مادرش گفت:

     گفتی که او از آسمان آمده ؟

     مادر جواب داد: بله.

     کودک گفت: حق داشتند او را از آنجا بیرون کنند.

     

    الابتسامةُ التّاسِعةُ :

    رَأی الوالدُ شهادةَ ابنِهِ المَدَرسیّة فَصاحَ علیه غاضِباً: « ﻓﻰ الشَّهْرِ الماضى کان

     

    ترتیبُک الأربعَینَ و هذا الشهر صارَ ترتیبُک الواحدَ و الأربعینَ  ﻓﻰ الفصل . فَلِماذا

     

    تَأخَّرَ ترتیبُک؟»

     

     فَأجابَهُ الابنُ : الذَّنْبُ لَیسَ ذَﻧْﺒﻰ. لِأنَّ تلمیذاً جدیداً دَخَلَ صَفَّنا.

     

    پدری کارنامه ی مدرسه ی پسرش را دید و با خشم بر سر او فریاد زد: « در ماه گذشته رتبه ی تو چهلم بود و در این ماه رتبه ات در ترم چهل و یکم شده . چرا رتبه ات عقب افتاد؟ پسر به او جواب داد: گناه من نیست . چون دانش آموز جدیدی وارد کلاس ما شده است!

     

     

     

    الابتسامةُ العاشِرةُ:

    کانَ رجُلٌ ﻓﻰ قریةٍ مشهوراً بِقُدرِتِهِ علی إصابةِ العَین. ﻓﻰ یومٍ مِن الأیّامِ ،أرادَ

     

    رَجُلٌ حسودٌ و فقیرُ الحال أن یؤذىَ أخاهُ اﻟﻐَﻨﻰّ. فَذَهَبَ إلی الرَّجُلِ المشهور

     

    بإصابةِ العین و قالَ لَهُ:« أریدُ منک أن تُصِیبَ أخـﻰ بِالعَین. و کانَ الرَّجُلُ

     

    المشهورُ بإصابةِ العین ضعیفَ البَصَر. فقالَ لِلرَّجُلِ الحسود: علیک أنْ تأخُذَﻧﻰ إلی

     

    المکانِ  الّذى یَمُرُّمِنهُ أخوک کُلَّ یومٍ؛ ثُمَّ أشِرْ إلَیهِ و هو یأتى مِن بَعید.

     

    فَوَقَفا مَعاً عَلَی الطَّریق و عِندما جاءَ الأخُ اّلغنـﻰّ مِن بعید؛ قال الحسودُ: « ها

     

    هوَ أخى قادِمٌ  مِن بَعیدٍ.» تَعَجَّبَ الرَّجُلُ المشهورُ بِإصابةِ العین و قال: «یاه، إنَّ

     

    بَصَرَکَ حادٌّ جِدّاًَ! » و ﻓﻰ الحال فَقَد الأخُ الحسود بَصَرَهُ.

     

    مردی در روستایی به « چشم زدن» معروف بود. روزی از روزها مرد حسود و فقیری خواست که برادر ثروتمندش را اذیّت کند. پس به سوی مردِ مشهور به «چشم زدن» رفت و به او گفت: از تو می خواهم که برادرم را چشم بزنی. آن مردِ مشهور به چشم زدن دارای بینایی ضعیفی بود. پس به مرد حسود گفت: باید مرا به جایی که برادرت هر روز از آنجا رد می شود ببری سپس در حالی که از دور می آید به او اشاره کن. سپس با هم بر سر راه ایستادند و وقتی برادر ثروتمند از دور آمد؛ مرد حسود گفت: « این همان برادرم است که دارد از دور می آید.» مردِ مشهور به چشم زدن، تعجّب کرد و گفت: وای! چشم تو خیلی قوی است!» و در همان لحظه برادر حسود بینایی اش را از دست داد.

     

    تاریخ: 1393/آبان/20
    نویسنده: arabickashan
    بازدید: 426

    هیچ نظری برای این مطلب وجود ندارد

    شما اولین نفر باشید

    ارسال نظر جدید





    برای افزایش امنیت لطفا کدی را که در تصویر زیر می بینید در کادر وارد کنید :
    CAPTCHA Image   Reload Image
    Enter Code*:


    گزارش مطلب

    در صورت بروز مشکلات زیر از این بخش اقدام کنید :

    - خرابی لینک دانلود
    - خرابی لینک تصاویر و عدم نمایش آنها
    - مشکلات املایی و نگارشی
    - عنوان و موضوع غیر مرتبط و مسائل دیگر

    توضیحات مربوط (الزامی) :

    برای افزایش امنیت لطفا کدی را که در تصویر زیر می بینید در کادر وارد کنید :
    CAPTCHA Image   Reload Image
    Enter Code*: